بال و پر جدید
خیره بر سایه های وحشی بید تن صد ها ترانه می رقصد آه....گوئی ز دخمه ی دل من بر لبم شعله های بوسه ی تو ناشناسی درون سینه ی من آه....باور نمی کنم که مرا بی گمان زان جهان رویایی " فروغ فرخزاد " سلام سلام ۱۰۰ تا سلام ۱۳۰۰ تا سلام . بابا هول نکنین . من محبوب نیستم . من همسر جان محبوبم خوب من نمی دونم چی بگم ؟ محبوب جان خواست که من اینجا رو یه بار آپ کنم و پسوردش رو لطف کرد و به من داد و ماشالللللللللله پسورد نبود که . یه چیز عجیب غریبه فقط می تونم بگم : محبوب جونم با اینکه تا حالا نه دیدمت نه چیزی . و تنها راه ارتباطیه ما تنها صفحه ی مانیتور بوده و اونم هر از چند صد سال یه بار که تایم نت اومدنمون یکی شده اما خیلیییی دوستت دارم . دوستت دارم به خاطر خودت . به خاطر قلب مهربونت . به خاطر صداقت کلامت و به خاطر همه چیز . امیدوارم همیشه در کنار خانواده ی عزیزت و زیر سایه ی پدر و مادرت موفق موید پیروز بهروز و کامیاب و همیشه محبوب باشی دوست تو یا به قولی همسر جانت : مریم خانومی ۲۹ فروردین ۱۳۸۶ امروز اومدم بگم که این چند روزه چه بلاهایی سرم اومدههههههه یادتون هست گفتم بعد از سیزده بدر پام خیلی درد می کردش و اما ادامه ی ماجرا: پنج شنبه شبی من نمی دونم چرا خوابم نمی برد هی این وری هی اون وری هی هر وری هی تو آشپزخونه هی زیر پتو هی هی هی خلاصه خوابم نمی برد صبحی که پا شدم احساس می کردم که تیر خوردم اول پیش خودم گفتم حتمن آمریکا می خواسته نطنزو بزنه اشتباهی خورده به پای من زور روزکی خودمو رسوندم به آبجی و بعدشم داد و هوار را انداختم که آآآآآآآآآآآآآآی پام خیلی درد می کنه اصلا" دست خودم نبود هر چی مامی می گفتن خجالت بکش دختر مگه تیر خوردی؟از آقا جونت خجالت بکش پس از چند ساعت من با پای بسته بندی شده یه دونه ایبوپوروفن خوردمو خوابیدم وقتیم که بیدار شدم خیلی پام درد می کرد نمی تونستم راه برم خیلی خنده دار شده بود شده بودم عینه جانبازا آبجی جان می فرمودن ما که نفهمیدیم تو اگه پات درد می کنه پس چرا می خندییییییییی بش می گم آخه یه احساس جانبازیی بهم دست داده خلاصه اینکه اون روز نحس(بدترین فرایدی عمرم این ۲ روز با همه ی بدبختیاش خیلیم بد نبود آخه همه تحویلت می گرفتن همه هواتو داشتن هر چی می خواستی سفارش می دادی برات می یاوردن محبوب چیزی نمی خوای؟ محبوب حوصلت سر نرفته؟ محبوب نمی خوای پاشی که؟ و ... تازه بساط کمپوتو آبمیوه و اینام براه بود امروزم که توی قرنطینه بیدم آخه زن به چه درد می خوره نه خوب شما بگین مثلا" یکی مثه من از شوخی بگذریم امیدوارم خوشبخت بشن و اما(این و اماها منو کشته یه عکس از عزیز دلمو نکته:البته اشتب نزنین چون عزیز دل من سمت راستیست ولی خدایی این همه کار تو دنیا آدم خیلی خر باشه که با بی افش بره ۲چرخه سواری پی نوشت: - قرار نبود که من آپ کنماااااااااااا ولی شد دیگه در عوض پست بعدی رو یکی دیگه قراره بزاره - قدر سلامتی رو بدونی - به سول زیر ختمننننننن پاسخ بدین: یه سوال مهم: دو تا اسم دختر خوشششششششگل که دوس دارین بگین؟بگینا توی نظرات خب؟ اول از همه این قالبرو عشقی گذاشتم خب چه طورین؟ من که اصلننننه اصلن خوب نیستم همش می خوام گریه کنم نمی دونم در کل می تونم بگم دیوونه شدم اساسیییییییی اینام (خانواده)هم که اصلا" آدمو درک نمی کنن بابا به جووووووون خودم که از همه ی جونا برام عزیز تره یه شبم با آبجی جان رفتیم بیرون بعد برگشتنی گفتیم یه خرده پیاده روی کنیم چند متر مونده به خونه نزدیک بود غش کنم بیفتم بمیرم من چم شدههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حتی با میوزیک درمانی هم خوب نشدم... اگه بخوایم ریششو پیدا کنیم همش تقصیره آبجی و ریحونو شیماس می گن نهههههه حالا که اومدی باید تا آخرش بیای ما که ولت نمی کنیم یه وقت یه تمساحی شیری بیاد بخورتت شیرو تمساح کجا بود تو این بیابون برهووووووت حداقل بگین ماری مارمولکی بعدم زور زورکی رسیدم اون بالا اونم با چه سختی یی از این صخره ها رفتم بدون تجهیزات کوهنوردی! خوب خدائیش کوهه هیچی از اورست کم نداشتاااااا حالا دو دقه نمی زارن که آدم استراحت کنه می گن خوب یالا پاشین بریم اون یکی کوهه پسرام اونجان( اَی بمیره هر چی پسره که هررررررچی می کشیم از دست این پسراست بعد از اون روز تاحالا دچار مشکلات روحی و جسمی(پادرده شدیییییییییید بی شوخی اصلا" حالم خوب نیستا باید برم پیش روان پزشک که هیپنوتیزمم کنه ببینه ریشش واقعا" ترس از ارتفاع بوده یا چیزه دیگه خوب همین دیگه و اما... یه شعر از کتاب بوی جوی مولیان می زارم هر اتفاق ساده ای در آن زمان ها تازه بود در چشم هامان پشت بام یک دشت بی اندازه بود شب ها به روی پشت بام هم بازی ما ماه بود سقف بلند آسمان آن روزها کوتاه بود هر روز با خورشید هم ما خاله بازی داشتیم خورشید را هم مثل خود ما بچه می پنداشتیم در بازی ما کوه هم مثل درختی زنده بود در هر چه بود اطرافمان لبخند بود و خنده بود. پی نوشت: -اممممممم اممم چی بگم؟خیلی دوستون دارم سعی کنین شما حداقل منو بدرکین -وایی مهدیه خیلی دلم براش تنگیده به خدا حاضرم هر چی بخواین بدمو یه لحظه دیگه پیشش باشم هر چی لحظه ی دیدنش نزدیک تر می شه منم بی قرار تر می شم -من بالاخره هری پاتر و جام آتشو دیدم - فردا باید برم نوبت دوم واکسنمو بزنم i love you الان تو خونه تنهام تنهای تنها داره باد می وزه اونم چه بادی؟ صداش توی اتاقا می پیچه و زوزوش گوشمو اذیت می که اینگار با همه دعوا داره و فکر می کنم این همون نقطه ایه که بهش می گن:نور امید . این نوریه که می تونه به زندگیم معنا بده بامداد است و بار سفر بسته ای نمی خواهم در بقچه ی دلت پنهانم کنی دیر زمانی است پناهگاه دلت را هم تفتیش می کنند. مرا سرمه کن در چشمت بکش تا سیر ببینمت تا سیر ببینیم. آره تو با پاییز رفتی و من دارم با بهار می یام بهار فصل تولدت بهار فصل اومدن من به نظرت این بهار می تونه فصل تولد عشمونم باشه؟ باور کردم که این بهار بوی دستای تو رو می ده. پی نوشت: الان اومدم وبلاگمو حذف کنم ولی گفتم بزار یه کمی هم برای تو بنویسم راستی ببینم منتظرم که هستی؟ با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
می شکوفد چو لاله, گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
" جاودان باشی ای سپیده ی عشق"
. مریم خانومی . چه طورین ؟ خوبین ایشالا ؟
.
و می تونم برات آرزوی بهترین ها رو کنم . چون شدیدا گلییی و لایق همه ی خوبی های دنیا
!!!!
.
هاواری یوتون چه طوره
؟(این جمله ی مزحک رو از یکی از دوستان یاد گرفتم
)
از ساعت ۱۱ که رفتم بخوابم تا ساعت ۱ بیدار بودم بالاخره به هررررررررر زوری که بود خوابیدم
.
بعد با هزار ترس و لرز چشامو باز کردم دیدم خدا رو شکر خبری نبید ولیییییییییی وایی پام خیلی درد می کرد![]()
...
و شروع کردم زار زار گریستن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باید بیس نفر زیر بغلمو می گرفتن تا برم....سی
.
که نمی تونن راه برن خودمم هی خندم می گرفت![]()
؟
خیلی خنده داره که دو نفر زیر بغلتو بگیرن و تو هم هی بپر بپر راه بری
.
)تموم شد با همه ی دردسراش و البته شنبه دیگه پام خوب شده بود و بدون کمکم می تونستم روش راه برم خیلی کم البته
ولی در هر صورت تا ۵ روز ممنوع الخروجم از خونه
(تصور کن)یعنی اصلا" نباید روی پام راه برم و اصلا" نباید سرما بهش برسه
.
:
فقط من نمی فهمم چرا اینا که می یان عیادت آدم این قده خنگ تشریف دارن--->
کجای دنیا نوشته حتمن باید کمپوت بیارین ؟ خب کیوی بیارین یا بستنی یا شکلات
یا چه می دونم!؟من آخه با این همه کمپوت چی کار کنم
؟
الانم تنهام تو خونه در ضمن به زودی قراره اگه شیطون بزاره خواهر شوهر بشم![]()
یکی نیس به این آق داداش بگه تو این گیرو ویره رفتن زن گرفتنت به چیه؟که البته هیشکی جرات نداره بهش بگه
نمی دونم بعد از ۲۸ سال دوام چی تونسته خرش کنه که ییهو می خواد زن بگیره
!
بیاد زنه این بشه که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!هوم؟![]()
!
):![]()
![]()
عزیز دلش بزارم
:
.
نه خو شما بگین!![]()
البته اگه یادش نره!
که هیچی مثل سلامتی نمی شه!به قول شاعر:مثل پروانه ای در مشت چه راحت می شه ما رو کشت...
همین جوری الکی شاید به زودی عوض بشه آخه یکی قراره ممد برام بسازه شایدم ازش خوشم بیادو عوضش نکنم(چون خوش لوده
) یادش بخیر قالب قبلی!
یعنی خیلی وقته یه جوری شدم از سیزده به این ور یه جوریم اینگار افسرده شدم
نمی دونم اینگار داخلم هیچی نیس اینگار تهیم
والا خودمم از حسم خندم می گیره ولی به شدت قاط زدم سرم درد می کنه سر چیزای الکی عصبانی می شم و سر بقیه داد می زنم![]()
.
.
می گن محبوب صد در صد عاشق شدی تا اون حد که دیروز که رفته بودیم خونه ی ماهی کوچولو(نگین ِ زهرا) مامان داشت صدام می زد منم دقیق کنارش بودم اما نشنیدم
بعد زد تو سرم گفت محبوب با تواما بعدش مامان گفت خاک بر سرت کنن عاشق شدی
.
من عاشق نشدم مگه بیکارم آخه![]()
.
!
که سیزده بدر منو زورکی بردن کوهنوردی آخه مگه ما بزیم
که از کوه بریم بالا هی بهشون می گم وایی توروخدا بسه من دیگه نمی یام شما برین من همین جا هستم دیگه
.
پاشو یالا!
.![]()
!
)بعد دیگه من عصبانی شدم همین جوری رامو کشیدم اومدم پائین دنبالشون نرفتم با همشونم قهر کردم
و اومدم و رفتم به هنر عکاسی پرداختم
.
)شدم!
؟
دقت کردین چه شعرای قشنگی توش به کار برده شده:
.
.
.
...شما چی؟
from the bottom of my heart
when you are here
with me
no sorrow can touch me
when you hold me
in your arms
nothing matters but this moment
when you kiss me
the outside world
...ceases to exist
امروز و من بازم...............هنوز زندم
می دونی
اون قدر یک نواخت شدم که انگار جزئی از همین روزا شدم
جزئی از روزهای سرد و بی روح
یه جزء تغییر ناپذیر
یه جزء بی اهمیت
وجودم سرد شده سرده سرد
دارم یخ می بندم
می دونی حسم یه جوریه
الان دلم می خواد چشمامو ببندم
برات بخونم
ازت بخونم
و به نقطه ای که اون ته بود و حالا نزدیک شده نیگا کنم
نقطه ای که هرگز نمی دونستم چیه و حالا دارم می بینمش
نقطه ای که من بهش نرسیدم
اون بهم رسید !
آسمان همچو صفحه ی دل من
نوشته شده در 86/01/29ساعت
15:12 توسط محبوب عسل| |
سلام ۲س جونای خودم
نوشته شده در 86/01/26ساعت
10:8 توسط محبوب عسل| |
سلام به دی یرهای دلم
نوشته شده در 86/01/19ساعت
10:33 توسط محبوب عسل| |
نوشته شده در 86/01/11ساعت
10:43 توسط محبوب عسل| |
امروز
نوشته شده در 86/01/07ساعت
15:44 توسط محبوب عسل| |


