تبليغاتX
.:محبوبه شب:.
.:محبوبه شب:.

بال و پر جدید

آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش

تن صد ها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم

آه....گوئی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد چو لاله, گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله ی راز

ناشناسی درون سینه ی من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید

آه....باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
" جاودان باشی ای سپیده ی عشق"

                                             " فروغ فرخزاد "

سلام سلام ۱۰۰ تا سلام ۱۳۰۰ تا سلام . بابا هول نکنین . من محبوب نیستم . من همسر جان محبوبم love struck . مریم خانومی . چه طورین ؟ خوبین ایشالا ؟

خوب من نمی دونم چی بگم ؟ محبوب جان خواست که من اینجا رو یه بار آپ کنم و پسوردش رو لطف کرد و به من داد و ماشالللللللللله پسورد نبود که . یه چیز عجیب غریبه silly .

فقط می تونم بگم : محبوب جونم با اینکه تا حالا نه دیدمت نه چیزی . و تنها راه ارتباطیه ما تنها صفحه ی مانیتور بوده و اونم هر از چند صد سال یه بار که تایم نت اومدنمون یکی شده اما خیلیییی دوستت دارم . دوستت دارم به خاطر خودت . به خاطر قلب مهربونت . به خاطر صداقت کلامت و به خاطر همه چیز .
و می تونم برات آرزوی بهترین ها رو کنم . چون شدیدا گلییی و لایق همه ی خوبی های دنیا kiss love struck big hug rose !!!!

امیدوارم همیشه در کنار خانواده ی عزیزت و زیر سایه ی پدر و مادرت موفق موید پیروز بهروز و کامیاب و همیشه محبوب باشی kiss love struck big hug rose  .

دوست تو یا به قولی همسر جانت :  مریم خانومی           ۲۹ فروردین ۱۳۸۶

نوشته شده در 86/01/29ساعت 15:12 توسط محبوب عسل| |
سلام ۲س جونای خودم هاواری یوتون چه طوره؟(این جمله ی مزحک رو از یکی از دوستان یاد گرفتم)

امروز اومدم بگم که این چند روزه چه بلاهایی سرم اومدههههههه

یادتون هست گفتم بعد از سیزده بدر پام خیلی درد می کردش و اما ادامه ی ماجرا:

پنج شنبه شبی من نمی دونم چرا خوابم نمی برد هی این وری هی اون وری هی هر وری هی تو آشپزخونه هی زیر پتو هی هی هی خلاصه خوابم نمی برد از ساعت ۱۱ که رفتم بخوابم تا ساعت ۱ بیدار بودم بالاخره به هررررررررر زوری که بود خوابیدم.

صبحی که پا شدم احساس می کردم که تیر خوردم اول پیش خودم گفتم حتمن آمریکا می خواسته نطنزو بزنه اشتباهی خورده به پای من بعد با هزار ترس و لرز چشامو باز کردم دیدم خدا رو شکر خبری نبید ولیییییییییی وایی پام خیلی درد می کرد...

زور روزکی خودمو رسوندم به آبجی و بعدشم داد و هوار را انداختم که آآآآآآآآآآآآآآی پام خیلی درد می کنه و شروع کردم زار زار گریستن

اصلا" دست خودم نبود هر چی مامی می گفتن خجالت بکش دختر مگه تیر خوردی؟از آقا جونت خجالت بکش

پس از چند ساعت من با پای بسته بندی شده یه دونه ایبوپوروفن خوردمو خوابیدم وقتیم که بیدار شدم خیلی پام درد می کرد نمی تونستم راه برم باید بیس نفر زیر بغلمو می گرفتن تا برم....سی.

خیلی خنده دار شده بود شده بودم عینه جانبازا که نمی تونن راه برن خودمم هی خندم می گرفت

آبجی جان می فرمودن ما که نفهمیدیم تو اگه پات درد می کنه پس چرا می خندییییییییی؟

بش می گم آخه یه احساس جانبازیی بهم دست داده خیلی خنده داره که دو نفر زیر بغلتو بگیرن و تو هم هی بپر بپر راه بری.

خلاصه اینکه اون روز نحس(بدترین فرایدی عمرم)تموم شد با همه ی دردسراش و البته شنبه دیگه پام خوب شده بود و بدون کمکم می تونستم روش راه برم خیلی کم البته ولی در هر صورت تا ۵ روز ممنوع الخروجم از خونه (تصور کن)یعنی اصلا" نباید روی پام راه برم و اصلا" نباید سرما بهش برسه.

این ۲ روز با همه ی بدبختیاش خیلیم بد نبود آخه همه تحویلت می گرفتن همه هواتو داشتن هر چی می خواستی سفارش می دادی برات می یاوردن :

محبوب چیزی نمی خوای؟

محبوب حوصلت سر نرفته؟

محبوب نمی خوای پاشی که؟ و ...

تازه بساط کمپوتو آبمیوه و اینام براه بود فقط من نمی فهمم چرا اینا که می یان عیادت آدم این قده خنگ تشریف دارن---> کجای دنیا نوشته حتمن باید کمپوت بیارین ؟ خب کیوی بیارین یا بستنی یا شکلات یا چه می دونم!؟من آخه با این همه کمپوت چی کار کنم؟

امروزم که توی قرنطینه بیدم الانم تنهام تو خونه در ضمن به زودی قراره اگه شیطون بزاره خواهر شوهر بشم یکی نیس به این آق داداش بگه تو این گیرو ویره رفتن زن گرفتنت به چیه؟که البته هیشکی جرات نداره بهش بگه نمی دونم بعد از ۲۸ سال دوام چی تونسته خرش کنه که ییهو می خواد زن بگیره!

 آخه زن به چه درد می خوره نه خوب شما بگین مثلا" یکی مثه من بیاد زنه این بشه که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!هوم؟

از شوخی بگذریم امیدوارم خوشبخت بشن!

و اما(این و اماها منو کشته):

یه عکس از عزیز دلمو عزیز دلش بزارم:

نکته:البته اشتب نزنین چون عزیز دل من سمت راستیست.

ولی خدایی این همه کار تو دنیا آدم خیلی خر باشه که با بی افش بره ۲چرخه سوارینه خو شما بگین!

پی نوشت:

- قرار نبود که من آپ کنماااااااااااا ولی شد دیگه در عوض پست بعدی رو یکی دیگه قراره بزارهالبته اگه یادش نره!

- قدر سلامتی رو بدونی که هیچی مثل سلامتی نمی شه!به قول شاعر:مثل پروانه ای در مشت چه راحت می شه ما رو کشت...

- به سول زیر ختمننننننن پاسخ بدین:

یه سوال مهم: دو تا اسم دختر خوشششششششگل که دوس دارین بگین؟بگینا توی نظرات خب؟

نوشته شده در 86/01/26ساعت 10:8 توسط محبوب عسل| |
سلام به دی یرهای دلم

اول از همه این قالبرو عشقی گذاشتم همین جوری الکی شاید به زودی عوض بشه آخه یکی قراره ممد برام بسازه شایدم ازش خوشم بیادو عوضش نکنم(چون خوش لوده) یادش بخیر قالب قبلی!

خب چه طورین؟ من که اصلننننه اصلن خوب نیستم یعنی خیلی وقته یه جوری شدم از سیزده به این ور یه جوریم اینگار افسرده شدم نمی دونم اینگار داخلم هیچی نیس اینگار تهیم والا خودمم از حسم خندم می گیره ولی به شدت قاط زدم سرم درد می کنه سر چیزای الکی عصبانی می شم و سر بقیه داد می زنم.

همش می خوام گریه کنم نمی دونم در کل می تونم بگم دیوونه شدم اساسیییییییی.

اینام (خانواده)هم که اصلا" آدمو درک نمی کنن می گن محبوب صد در صد عاشق شدی تا اون حد که دیروز که رفته بودیم خونه ی ماهی کوچولو(نگین ِ زهرا) مامان داشت صدام می زد منم دقیق کنارش بودم اما نشنیدم بعد زد تو سرم گفت محبوب با تواما بعدش مامان گفت خاک بر سرت کنن عاشق شدی.

بابا به جووووووون خودم که از همه ی جونا برام عزیز تره من عاشق نشدم مگه بیکارم آخه

یه شبم با آبجی جان رفتیم بیرون بعد برگشتنی گفتیم یه خرده پیاده روی کنیم چند متر مونده به خونه نزدیک بود غش کنم بیفتم بمیرم.

من چم شدههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حتی با میوزیک درمانی هم خوب نشدم...!

اگه بخوایم ریششو پیدا کنیم همش تقصیره آبجی و ریحونو شیماس که سیزده بدر منو زورکی بردن کوهنوردی آخه مگه ما بزیم که از کوه بریم بالا هی بهشون می گم وایی توروخدا بسه من دیگه نمی یام شما برین من همین جا هستم دیگه.

می گن نهههههه حالا که اومدی باید تا آخرش بیای ما که ولت نمی کنیم یه وقت یه تمساحی شیری بیاد بخورتت پاشو یالا!

شیرو تمساح کجا بود تو این بیابون برهووووووت حداقل بگین ماری مارمولکی.

بعدم زور زورکی رسیدم اون بالا اونم با چه سختی یی از این صخره ها رفتم بدون تجهیزات کوهنوردی!

خوب خدائیش کوهه هیچی از اورست کم نداشتاااااا!

حالا دو دقه نمی زارن که آدم استراحت کنه می گن خوب یالا پاشین بریم اون یکی کوهه پسرام اونجان( اَی بمیره هر چی پسره که هررررررچی می کشیم از دست این پسراست)بعد دیگه من عصبانی شدم همین جوری رامو کشیدم اومدم پائین دنبالشون نرفتم با همشونم قهر کردمو اومدم و رفتم به هنر عکاسی پرداختم.

بعد از اون روز تاحالا دچار مشکلات روحی و جسمی(پادرده شدیییییییییید)شدم!

بی شوخی اصلا" حالم خوب نیستا باید برم پیش روان پزشک که هیپنوتیزمم کنه ببینه ریشش واقعا" ترس از ارتفاع بوده یا چیزه دیگه؟

خوب همین دیگه و اما...

یه شعر از کتاب بوی جوی مولیان می زارم دقت کردین چه شعرای قشنگی توش به کار برده شده:

هر اتفاق ساده ای

در آن زمان ها تازه بود

در چشم هامان پشت بام

یک دشت بی اندازه بود

شب ها به روی پشت بام

هم بازی ما ماه بود

سقف بلند آسمان

آن روزها کوتاه بود

هر روز با خورشید هم

ما خاله بازی داشتیم

خورشید را هم مثل خود

ما بچه می پنداشتیم

در بازی ما کوه هم

مثل درختی زنده بود

در هر چه بود اطرافمان

لبخند بود و خنده بود.

پی نوشت:

-اممممممم اممم چی بگم؟خیلی دوستون دارم سعی کنین شما حداقل منو بدرکین .

-وایی مهدیه خیلی دلم براش تنگیده به خدا حاضرم هر چی بخواین بدمو یه لحظه دیگه پیشش باشم هر چی لحظه ی دیدنش نزدیک تر می شه منم بی قرار تر می شم.

-من بالاخره هری پاتر و جام آتشو دیدم.

- فردا باید برم نوبت دوم واکسنمو بزنم...شما چی؟

نوشته شده در 86/01/19ساعت 10:33 توسط محبوب عسل| |

i love you
from the bottom of my heart
when you are here
with me
no sorrow can touch me
when you hold me
in your arms
nothing matters but this moment
when you kiss me
the outside world
...ceases to exist

نوشته شده در 86/01/11ساعت 10:43 توسط محبوب عسل| |
امروز


امروز و من بازم...............هنوز زندم

الان تو خونه تنهام تنهای تنها

داره باد می وزه اونم چه بادی؟

صداش توی اتاقا می پیچه و زوزوش گوشمو اذیت می که

اینگار با همه دعوا داره


می دونی
اون قدر یک نواخت شدم که انگار جزئی از همین روزا شدم
جزئی از روزهای سرد و بی روح
یه جزء تغییر ناپذیر
یه جزء بی اهمیت
وجودم سرد شده سرده سرد
دارم یخ می بندم
می دونی حسم یه جوریه
الان دلم می خواد چشمامو ببندم
برات بخونم
ازت بخونم
و به نقطه ای که اون ته بود و حالا نزدیک شده نیگا کنم
نقطه ای که هرگز نمی دونستم چیه و حالا دارم می بینمش
نقطه ای که من بهش نرسیدم
اون بهم رسید !

و فکر می کنم این همون نقطه ایه که بهش می گن:نور امید . این نوریه که می تونه به زندگیم معنا بده

 

بامداد است و بار سفر بسته ای

نمی خواهم

در بقچه ی دلت پنهانم کنی

دیر زمانی است پناهگاه دلت را هم تفتیش می کنند.

مرا سرمه کن در چشمت بکش

تا سیر ببینمت

تا سیر ببینیم.

 

 

آره تو با پاییز رفتی و من دارم با بهار می یام

بهار فصل تولدت

بهار فصل اومدن من

به نظرت این بهار می تونه فصل تولد عشمونم باشه؟

باور کردم که این بهار بوی دستای تو رو می ده.

پی نوشت:

الان اومدم وبلاگمو حذف کنم ولی گفتم بزار یه کمی هم برای تو بنویسم راستی ببینم منتظرم که هستی؟

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز

چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز

نوشته شده در 86/01/07ساعت 15:44 توسط محبوب عسل| |